همه جا به هم ریخته بود. مثل وقتی که اثاث کشی کرده باشی و هیچ چیز هنوز سر جای خودش نباشد یا باشد اما به درستی کارکرد خودش را نداشته باشد. ماشین لباسشویی آن قدرپر از آب شده بود که آب سر ریزشده اش کف خانه را برداشته بود و اصلا معلوم نبود چه کسی آن را به وسط هال منتقل کرده است. مادر شیشه های کتابخانه را باز کرده بود و داشت با کمک آرش آن را می شست. یک تکه ابر به شکل ماهی پرت نارنجی در دست آرش بود که سعی می کرد با آن شیشه را کف آلود کند اما خوب که نگاه می کردی آن تکه ابر مثل یک ماهی زنده که در حال جان دادن باشد، دهانش را باز و بسته می کرد و از دست آرش سر می خورد. از دریچه ای که کنار دیوار تراس بود، صدای آب می آمد. نزدیک رفت و به داخل آن نگاه کرد. چیزی شبیه لوله فاضلاب، حجمی آز آب کثیف را به قعر تاریک و مبهمی می فرستاد. با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد لباسشویی را برای تخلیه بهتر به اینجا منتقل کرد.
به اطراف نگاه کرد. فضا شبیه یک سالن خیلی بزرگ بود بدون تفکیک اتاق یا آشپزخانه . اگر مجبور بود آن جا زندگی کند حداقل می بایست با پرده حریم ها را مجزا و مشخص تر کند. صدای زنگ خانه بلند شد. از چشمی در بیرون را نگاه کرد. سه مرد حجم زیادی پرده کرکره را حمل می کردند و پشت در ایستاده بودند. با خودش گفت این فقط یک فکر بود! در را باز کرد و پرسشگرانه به آنها نگریست. ظاهرا جدی تر از آن بودند که به آنها بگوید من از شما خواستم برای نصب کرکره بیایید؟! و چشمش به پدر افتاد که روی اولین پله نشسته و به دیوار تکیه داده است.با خودش فکر کرد شاید پدر ...
مردها که وارد شدند، یادش آمد حمام آرش دیر شده اما مگر می شد میان این شلوغی ترتیب همه این کارها را داد؟! رنگ و نقشه پرده کرکره ها را دوست نداشت. به علاوه هنوز نمی دانست چه کاری باید در این خانه انجام داد. انگار فکرش را خواندند چون بلافاصله یکی از آنها گفت : باید خسارت بدهی. مگر ما مسخره هستیم که این همه راه را بیاییم و برگردیم؟! به سراغ دریچه آب رفت. کسی روی آن سرپوش گذاشته بود. دریچه را برداشت. لنگی که با آن شیشه های ماشین را پاک می کرد، آن جا بود . یادش آمد مدت ها قبل لنگ را گم کرده بود. وقتی آن را برداشت یک لنگ جدیدتر جای آن را گرفت. با خودش فکر کرد لنگ تازه ای که خریدم این جا چه کار می کند؟! صدایی شنید: « آهن آلات، سماور کهنه، بخاری نفتی، ضایعات ماشین خریداریم ... » از خواب پرید..
سعی کرد میان آن همه آشفتگی چیزهایی را که باید به خاطر بیاورد. به زودی فهمید که باید سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد تا بتواند ببیند ساعت چند است. ساعت از 10 گذشته بود. صبح جمعه بود و دو ساعت قبل وقتی بچه ها برای کلاس زبان از خانه بیرون رفته بودند، او ترجیح داده بود چند دقیقه پیش از شروع حجم کارهای انباشته شده هفتگی در آرامش، روی تخت دراز بکشد. فنجان چایش را برداشته و به اتاق خواب آمده بوداما بعد از نوشیدن دو جرعه دلش خواسته بود تمام جسمش را میهمان گرمای زیر پتو کند. حالا دو ساعت از آن زمان گذشته بود. باید بلند می شد و به کارها می رسید.
فنجان چای را برداشت و به آشپزخانه رفت. تكه اي نان برداشت و دوباره دکمه چای ساز را روشن کرد. از همان زاویه نگاهی به آکواریوم داخل هال انداخت. یک جفت پرت نارنجی فارغ از لحظه و روز و ماه و سال به دنبال یکدیگر مشغول گشت و گذار بودند. در یخچال را باز کرد. تکه ای پنیر، خیار و گوجه . هويج هم بود. یکی از آن ها را برداشت و نگاه کرد: دماغ آدم برفی تو هم بیا! همه را میان سینی گذاشت. حس کرد چیز دیگری هم باید باشد که بتواند این خوشبختی كوچك صبح جمعه را کامل تر کند و به زودی آن را یافت. صبحانه در رختخواب! به اتاق برگشت و سینی را روی تخت گذاشت. احساس سرما کرد. پتو را روی دوشش کشید. گرمای مطبوعی داشت. جرعه ای از چای را نوشید و فکر کرد شاید همین برای لمس زندگی کافی باشد ...

