تبليغاتX
آن سوی شب ...

رفتم تبریز. روز بیست و نهم بهمن. برای اولین بار قید کار و خونه و درس و  همه چیز رو زدم و تک و تنها نشستم توی هواپیما. وقتی یه روز که نمی دونم کدوم روز از روزای بهاری همین امسال شروع کردم به نوشتن داستان « کاش اینجا بودی ارسلان»، اصلا فکر نمی کردم که یه روز دیگه از همین سال، وقتی غرق همون موضوعات ریز و درشت زندگی هستم تلفنم زنگ می زنه و صدایی از اون ور خط دعوتم می کنه به تبریز. دو بار دیگه تو زندگیم رفته بودم تبریز. اما این بار فرق می کرد. رفتم روی سن و واسه محسن، ارسلان، پری خانم، محمودآقا و ... جایزه گرفتم. واسه خلق شخصیت هایی که هی نوشتم و خطشون زدم و باهاشون زندگی کردم که داستانم بشه داستان و اولین جایزه ادبی رو برام رقم بزنه. من تنها نبودم. همه آدمای داستانم برام کف زدن وقتی از پله ها رفتم بالا و جایزه رو گرفتم. همه شون اون جا بودن. همه شون. نمی دونم بازم قرار تو زندگیم برم تبریز یا نه. نمی دونم ...
* جزئیات برگزاری این جشنواره ادبی رو می تونید اینجا ببینید.
+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 11:8 بعد از ظهر |
 

دروغ گفته بودی

و من فهمیده بودم

اما نمی خواستم باور کنم

که سرعت لحظه هایمان زیاد شده

خیلی

و تاریخ انقضای من سر رسیده

و احساسم دارد می گندد

در حرارت قلبی که آویزان است

از آونگ همان ساعت دیواری

 

ساعت دیواری تو را به یاد دارد اما

تو را و دود حلقه ای سیگار

و نسکافه و شعر و شور

و عقربه هایی که شتاب داشتند همیشه

خیلی

همیشه وقت کم می آمد

یادت هست؟ من که یادم نیست

از کِی بود که وارد وقت اضافه شدیم

و من ماندم و زمین خالی

 

زمین خالی است حالا

تماشاچی اما همیشه هست

خیلی

که موج مکزیکی شان پچ پچی است

در گوش آزار لحظه ها

و ذهن من تصویرساز لحظه های گل

دروازه را گم کرده ام انگار

فحش به داور

لعنت به سوت پایان

 

سوت قطار می پیچد میان ثانیه های کشدار

ثانیه های تب دار

عقربه های وحشت از نیش تاریکی

که درد دارد

خیلی

و کاش من با این واگن خالی نمی رفتم

و نمی فهمیدم که دروغ گفته بودی

و احساسم ماندگاری طولانی داشت

و فاسد نمی شد، بو نمی گرفت

 

سردم است، خیلی ...

 

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |
 


بوی نان تازه می آمد. زن از چهارراه گذشت و به سمت نانوایی رفت. پول را گذاشت جلوی شاگرد نانوایی و گفت: ده تا.  پیرمرد در حالی که نان ها را بر می داشت زیر لب شمرد: شیش،هفت، هشت... و دوباره نان ها را گذاشت روی پیشخوان. دست هایش می لرزید. دوباره از آخر شروع کرد به شمردن دسته نان هایی که برداشته بود: یک، دو، سه، ...
شاگرد نانوایی با یک دست پول زن را برداشت و با دست دیگر نان را از تنور گردان پرت کرد روی پیشخوان. زن نان را برداشت. تنور چرخید. شاگرد نان دوم را انداخت. زن نان داغ را پیش کشید. پیرمرد شمرد: هفت، هشت، نه، ... نه اشتباه شد! زن نان بعدی را برداشت.

پیرمرد زیرچشمی به زن نگاه کرد. زن نان هایش را تا کرد. پیرمرد با صدای ضعیفی گفت: اینا ده تا نیست. هست؟ زن به او نگاه کرد. جلو رفت و نان ها را شمرد. دسته کرد و به دست پیرمرد داد.
- بیا پدرجان. ده تاست.
- ده تا نسیت ها انگار کمتره.
- نه ده تاست. خیالت راحت.
پیرمرد رو به شاگرد نانوایی گفت:
- پولشو دادم؟
شاگرد نانی را پرت کرد روی نان های دیگر و بلند گفت:
- آره دادی.
- کی؟ ندادم ها!
- دادی بابا دادی!
- درست بود؟
- آره بقیه پولتو دادم.
پیرمرد دست کرد توی جیبش. به زن نگاه کرد. انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی نگفت و راه افتاد. زن نان هایش را توی نایلون گذاشت. تنور می چرخید. نان های روی پیشخوان به سرعت روی هم جمع  می شدند. زن به سمت چهارراه رفت.
پیرمرد وسط چهاراه ایستاده بود و نان هایش را زیر و رو می کرد. کسی دستش را گرفت و از چهارراه ردش کرد. بوی نان تازه همه جا را پر کرده بود.
زن کلید انداخت توی در و وارد خانه شد. نایلون ها را گذاشت روی میز آشپزخانه و  روسری اش را درآورد. شروع کرد به جابه جا کردن خریدها توی کابینت و یخچال. پنیر را برداشت و در یخچال را باز کرد. اخم هایش در هم رفت. چند لحظه به داخل یخچال نگاه کرد و پنیر را گذاشت کنار یک بسته پنیر دیگر. دوتا قوطی سس هم توی یخچال بود که هنوز در هیچ کدام باز نشده بود. زن در یخچال را محکم بست. برای خودش چای ریخت. از جعبه روی میز یک شکلات برداشت.رفت کنار پنجره. پرده را کنار زد و بیرون را نگاه کرد. پیرمرد در انتهای پیاده رو ایستاده بود و جیب هایش را می گشت. زن  سردش شد. به پیرمرد خیره شد و چایش را خورد. پیرمرد دور شد. زن پنجره را بست. شکلات را انداخت توی جعبه و فنجان خالی را  گذاشت روی میز کنار  لیست خرید.

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 11:24 قبل از ظهر |
 

پاییز غریبی است می دانم

مهرش زودگذر

و انتظار آبانش، امتداد دلتنگی ها

 

این را فقط به تو می گویم

که نمی نویسی، که مبهوتی و مانده ای

که چه می شود پاییز امسال را

نه بارانی، نه بادی، نه برگ ریزان خاطره ای

بذر آدمیت در زمین بایر زندگی خفته

و غبار عداوت و خشم، آکنده در هوای تنفس

کجاست آبی عشق؟ اکسیژن آرامش، کفش های امن زندگی؟

در رستاخیز ابرهای عقیم و حرارت تابستانی که جا مانده

در خشکی قلم های شکسته

چه می توان نوشت؟

 

پاییز غریبی است می دانم

و هر شب اخبار هواشناسی را مرور می کنم

شاید صدای پایی، تولد آبی، آوای نمناکی

نمی نویسم و نمی نویسی

نگرانی شعله های احساس را

در شرم حرارت چای و غروب زمستانی

که پاییزش اعدام عاطفه است

که پاییزش گم شده است

که پاییزش جنازه ای است بر تابوت روزمرگی های دل آزار

 

دفن نمی کنم این پیکر غم آلود را

شاید هنوز امیدی هست

به رقص پرده های گلدار

پشت شیشه های ترک خورده ی عشق

در سمفونی بغض و اشک

شاید کسی بیاید به احیای شب های شور

به تماشای شوق روز

به میهمانی مهتاب و سکوت

و میزبانی آغوش امن شعر

 

پاییز غریبی است می دانم

و این را فقط به تو می گویم

که نمی نویسی و نمی نویسم

شاید هواشناسی، امشب ...

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |

« اینجا بدون من » رو دیدم.  19 مرداد توی ظهر داغ تابستون و روز تولد دوسالگی « آن سوی شب ». دنبال موضوعی می گشتم که حتی شده برای چند دقیقه درگیرم کنه. مهم نیست چه جوری درگیر بشم. غمگین بشم یا عصبانی یا خوشحال. مهم اینه که از وضعیت مردگی بیرون بیام. یه کم از فیلم گذشته بود که حس کردم باید فرو برم تو صندلی. بعدش فکر کردم شاید باید سرمو بذارم رو شونه کسی. سرمو کج کردم رو شونه خودم. بعد حس کردم باید گریه کنم. آره این راهشه اگه اشکام سرازیر بشه  خوب می شم. اما نشد. گونه هام ناخودآگاه دچار خارش شد. باید با سرانگشت لمسشون می کردم در حالی که اشکی تو کار نبود. بعد احساس کردم این حس وارد گوش هام شد. جایی در اعماق گوشم صدای فاطمه معتمدآریا زنگ می زد. نمی تونستم توی گوشمو بخارونم. دیالوگ هایی که حداقل باعث کنده شدنم از اکنون و پرت شدنم توی گذشته و آینده شد. و من هی از این طرف به اون طرف پرت شدم.

یه خونه قدیمی بود با در و پنجره های چوبی به رنگ آبی. از اون آبی هایی که دیگه الان هیچ دیواری رو اون رنگی نمی بینی. با میز و صندلی و کاناپه و وسایل ساده قدیمی و کهنه. آشپزخونه ای که با سقف ایرانیت توی بخشی از تراس ساخته شده بود و جلوی پنجره هاش حصیر آویزون بود. آجر بهمنی های دیوارا. دستگاه آپارات و صندلی های قرمز مخملی سینما توی دنیای پسر خونواده که زندگی براش یه عذاب بزرگ بود با یه راه حل: یه شام خوب بخوریم و درز در و پنجره ها رو ببندیم و شیر گازو یه کم باز کنیم و بخوابیم؛ عشق و جنون دختر گوشه گیر و بیمار خونواده که فکری جز برق انداختن مجسمه های شیشه ایش نداشت؛ میل های بافتنی و آرزوهای تأسف بار مادر خونواده برای ازدواج دخترش با پسری که فقط معتاد نبودنش مهم بود و دیگه هیچی! .... بس بود برای « آن سوی شب »!

میگن خیلی وقته به روز نشدی. نه نشدم. امیدوارم سرگردونی و بی هویتی با آخرین روزای مرداد بره. خیلی کارها دارم که باید انجام بدم. نگرانم که سال 90 هم تموم بشه و بشینم پای هفت سین اما کارای امسالم نیمه تموم مونده باشه. نگرانم که نتونم درگیر موضوعی بشم و همین جوری توی روزمرگی های بی ذوق و شوق رها باشم. امروز یک ساعت و نیم درگیر « اینجا بدون من » شدم. خودش کلی بود! شبا « مدار صفر درجه » احمد محمود رو دست گرفتم که شاید درگیرم کنه. شهریور امتحاناتم شروع میشه و بعدش ...

وبلاگ آدم هم مثل نوشته های آدمه. اونایی که منو می شناسن می دونن که نوشته هام مثل بچه هامن. می دونم که تازگی ها به این بچه کمی بی توجهی میشه و تنها مونده. اما چه میشه کرد. مادرها هم گاهی این جوری میشن... می مونم به انتظار پاییز. شاید بهتر بشم!

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 7:45 بعد از ظهر |
 

آخرین باری که دیدمش شاید حدود سال 72 یا 73 بود . یعنی تقریبا 18 سال پیش. هر بار که با دوستا و همکلاسی های قدیمی دور هم بودیم ازش حرف می زدیم. اون یکی از کسانی بود که توی دنیای به این بزرگی گمش کرده بودیم و ازش خبری نداشتیم.

آخرین آدرسی که از اون جا برام نامه می نوشت تا یه جاهایی تو ذهنم مونده بود اما نه اون قدر که بشه باهاش گمشده ای رو پیدا کرد. و البته یه شماره تلفن 6 رقمی که جزء اطلاعات حک شده در ذهنمه. از اون اطلاعاتی که حاضر نیست پاک بشه تا جا رو برای اطلاعات جدیدتر و مورد نیازتر باز کنه. اما قطعا این شماره هم حتی از طریق پی گیری مخابراتی دردی رو دوا نمی کرد. چون اونا سال ها پیش از اون محل رفته بودن.

« نرگس » گم شده بود اما از اون جایی که من اگه بخوام دیر یا زود به چیزی که بخوام می رسم، همیشه یه حس اطمینان خاطر بهم می گفت بالاخره پیداش میشه تا این که ...

***

جمعه صبح، صدای مکرر اس ام اس و بعدشم تک زنگ هایی به این معنی که زودباش بیا منو بخون توی خونه پیچید. مضمون اس ام اس این بود: « زهره بزن کانال 5، زودباش نرگس تو برنامه تلویزیونه.» تلویزیونو روشن کردم و زدم شبکه تهران. برنامه زنده ای بود با عنوان « وقتمون کمه» و اجرای کاظم احمدزاده و محمود شهریاری. مهمونای برنامه نرگس و همسرش بودن و آقای دیگه ای به همراه مادرش. اولش گیج و مبهوت بودم که قضیه چیه و البته فکرم به سرعت سرچ می کرد که چجوری میشه همین الان با این برنامه ارتباط برقرار کرد. وقتی دوربین زوم کرد روی صورت نرگس، چشمای اشک آلودش با کوه خاطرات دوران راهنمایی درهم آمیخت و اشک رو به چشمای من هم رسوند. نرگس به این دلیل مهمون برنامه « وقتمون کمه » بود که همسرش بعد از مدت ها تونسته بود با کمک انجمن فعالی به نام « کنگره 60 » از دام اعتیاد رها بشه. خدای من! آخرین بار که دیدمش هنوز مجرد بود و حالا با یک دختر 8 ساله و همسری که در خلال برنامه براش کار پیدا شد، اومده بود روی صفحه تلویزیون تا به من بگه واقعا تو زندگی خیلی وقتمون کمه اگر چه حدود 18 ساله که همدیگرو گم کردیم. شاید اشکی که جاری شده بود مرور اتفاقاتی بود که طی این همه سال به سرمون اومده بود و این هم یکی دیگه از بچه های دهه 50 حلقه دوستای ما بود که این جوری پیداش شد!

***

در خلال برنامه، تلاش کردم با روابط عمومی شبکه تهران و هر جای دیگه ای که به ذهنم می رسید تماس بگیرم قبل از این که دوباره نرگس گم بشه. تلفن های روابط عمومی رو پیغام گیر بود. بنابراین نمی شد به سرعت انتقال این پیام اطمینان کرد. نباید جریان به همین جا ختم می شد. رفتم سراغ اینترنت. خدا « گوگل » رو ازمون نگیره. « کنگره 60 » رو سرچ کردم و تو قسمت تماس با ما به طور خلاصه شرح ماوقع رو نوشتم و ازشون خواستم نشونی از این خونواده بهم بدن. صبح یکشنبه ایمیلی حاوی شماره تلفن همسر نرگس دریافت کردم و ظهر همون روز بعد از 18 سال توی اداره صدای نرگسو شنیدم. عصر رفتم خونه. نتیجه  این تماس یک ساعته مرور خاطراتی از غم و شادی این 18 سال بود و البته آن چه از دوران مدرسه در ذهنمون طعم شیرین زندگی رو باقی گذاشته بود. تو صداش هنوز شعف و شور زندگی موج می زد. به همسرش ایمان داشت و از زندگیش راضی بود. هر دوشون توی کنگره 60 به صورت داوطلبانه کار می کنن و با شوق به راهی که در پیش دارن امیدوارن. شاید به این دلیل که فهیمدن « وقتمون کمه، خیلی هم کمه! »

***

پی نوشت :

-     کنجکاو شدم یکی دوتا دوست قدیمی دیگه رو به هر شکلی شده پیدا کنم. برام مهمه که بدونم چی به سر زندگی دخترای دهه 50 اومده!

- به نظرم خیلی مهمه تو این جامعه که مردم به موضوعاتی مثل اعتیاد و طلاق و ... به شکل غول بی شاخ و دم خونه خراب کن خانمان به باد ده نگاه می کنن و ترجیح میدن راجع به این موضوع اصلا حرفی نزنن تا فراموش بشهُ زن و شوهری با داشتن یه فرزند حاضر بشن شجاعانه بیان توی تلویزیون جلوی چشم همه از واقعیت ها بگن!

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |

 

به: ش.ت

خانه ام دور است

گاهی که عزم خانه می کنم از دلتنگی و هراس

گم می شوم در پیچ و تاب مسیر

خرده نان هایم ارزانی پرندگان عشق

عاقبت پیدا خواهم شد

 

خانه ام دور است می دانی؟

در بلندای آسمان خراش بودن من

راه پله ای است پیچ در پیچ

منتهی به چراغ های روشن شب

می نشینم در ایوان چشم انداز شوق

با دو فنجان چای و دو صندلی و یک کتاب

رو به رویم نمی دانم کیست

خانه ام دور است

 

دست هایم سایبان خطوط درهم پیشانی

چشم می دوزم به آرامش گندم زار

مزرعه ی کوچک تو چه آرام است

شکوفه ها می خندند درهر سپیده ی نور

و دود گرم کلبه ات هر شام

نشان از شعر و شور و حرفی تازه

می گویی: « تخم مرغ تازه هم هست »

و می خندی به قرمزی گوجه های کشتزار

مترسک هم می خندد به وسعت جالیز

چای هست و صندلی هست و کتاب

و یک نفر که می شناسی اش

مزرعه ات نزدیک اقاقی هاست

دور نیست

 

حبه قندی از آرزو می اندازم درون فنجان شعر

و هم می زنم این تلخی از دهان افتاده را

چه فرقی می کند جمعه است یا شنبه

بهار یا پاییز، فروغ یا سهراب

وقتی خانه دور است و رو به رویت قابی از چارچوب خالی وهم

دیگر گم شده ای

و چیزی نیست جز انتظار پیداشدن، پیداکردن، پیدا ماندن ...

 

مزرعه ات سبز، گندم هایت رقصان

آرزوهایت گرم از بوی روشن تنور

فانوست را بیاویز به گوش دیوار چوبی رویا

و آب پاشی کن مسیر غروب قاصدک را

مشام ذهنت پر از بوی باران

و ترانه هایت آکنده از نوای مرغکان آسوده

دلتنگی های مرا تا خانه ی تو راه بسیار

خانه ام دور است

عاقبت پیدا خواهم شد.

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 12:18 بعد از ظهر |

در روزگاري نفس مي‌كشيم كه ورزش، فرهنگ، هنر، سیاست و ساير ابعاد زندگي انسان به طرز شگفت‌آوري به هم گره خورده و هر يك به نوعي در استحكام پايه‌هاي زندگي شهري مؤثر است.

تاريخ ورزش ايران نيز با تمام فراز و نشيب‌هاي خود، سهم عمده‌اي در سرافرازي و افتخار آفريني اين مرز و بوم داشته است. هر جا پرچم افتخار ايران به نشانه‌ي پيروزي و اقتدار بر افراشته شده، ردپايي از جوانمردي يك دلاور، آفرينش يك هنرمند و در يك كلام همت يك ايراني به چشم مي‌خورد.

دست روزگار، برگ برگ زندگی هر يك از ما را به گونه اي ورق می زندکه بتوانیم نظاره‌گر گذشته و حال و آينده‌ي خود باشيم. و چه شكوهمند است تصاوير دلنشين پیروزی ها، افتخارآفريني‌ها و به ثمر رسيدن گل‌هاي زندگي هر يك از ما در ميان دروازه‌هاي تلاش و اراده و همچنين چه نيكوست تجسم استقامت هر دفاع از دروازه‌هاي غیرت و عزت!

بي‌ترديد اثرگذاري گام هاي استوار ناصر حجازی در ميدان هميشه چمن زندگي، چيزي نيست كه به سادگي در ذهن مردمان اين خطه خطا يا آفسايد در نظر گرفته شود. هر چه هست قهرماني‌هاي اوست در به چنگ آوردن گل‌هاي اميد و آرزو، حتي اگر در دقيقه‌ي ۹۰ از نقطه‌ي پنالتي به سمت زندگي شوت شده باشد كه آن نيز همواره در دستان مقتدر وی آرام گرفته است.

حالا که در میان ما نیست آسودگي و آرامش از آن او باد كه داور زندگي به پشتوانه‌ي فرياد تماشاچيان هرگز كارت قرمزي را نشانش نخواهد داد و هيچ‌گاه به نشانه‌ي توقف اوج و اقتدار وی در زمين زندگي در سوت خود نخواهد دميد. چرا كه او و امثال او اسطوره‌هاي ماندگار تاريخ اين سرزمين هستند.

ناصرها بسیارند! ناصرهای فوتبالیست هم بسیارند. اما در استادیوم پر ازدحام زندگی همیشه برد با آن ناصری است که از وی به نیکی یاد می شود و یادش اشک حسرت و عشق مردم را به دیده می آورد. نه! خداوندا هرگز نخواه که از گونه های دیگر ناصر باشم و نامم جز راستی و درستی را به اذهان مردمانم آورد که اگر غیر از این باشد توپ گرد زندگی ام آن چنان به اوت رفته که دیگر باز نخواهد گشت. حتی اگر بیاندیشم که اکنون دیگر به راحتی به دنیای فوتبال باز خواهم گشت!!! ناصرخان حجازی نامت ماندگار است و دیگر هیچ!

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |

 

یه طیبه می شناسم که سی سالشه و کمتر از دو سال پیش از همسرش جدا شده. یه دختر داره که بعد از جدایی با همسرش زندگی می کنه. خودش تنها توی شهری کمی دورتر از خونوادش مشغول تحصیل و زندگیه. وقتی راجع به گذشته ازش می پرسم میگه گذشته ها گذشته اما فکر می کنم می تونم دوباره اون جور که می خوام آینده رو بسازم. طیبه یه آرزو داره. این که یه همدم خوب داشته باشه که بتونه تو زندگی یاریش کنه. حرفای بعضی مردم عذابش اذیتش می کنه. طیبه رشته گرافیک خونده. کتاب شعرش به اسم « تنها ستاره ی من » زیر چاپه. طیبه فیلم « بر باد رفته » رو دوست داره. وقتی ازش می پرسم چه آهنگی رو دوس داری زیر لب زمزمه می کنه: « یه شب یه روز یه ماه یه سال ... یه عمره که می گردم بدحال ... چو کبوتری بی پر و بال ... میرم همه جا ... یه روز دیدم گم شد جونم ... دور افتادم از آشیونم ... » بقیشو نمی شنوم.

طیبه از اسمش راضی نیست. میگه دلش می خواد اسمش « مرجان » باشه. چون فکر می کنه این جوری شاید بتونه شفافیت زندگی رو مثل مرجانی که توی آبه حس کنه!

***

یه طیبه دیگه می شناسم که بیست و چهار سالشه. بچه نداره و حدود یک ساله که از همسرش جدا شده. این طیبه میگه خاطرات مثل چوبای خیس می مونن نه می سوزن نه خاکستر می شن، اما آینده رنگش سفیده و روشن. این طیبه میگه گاهی از اتفاقاتی که نمی تونم پیش بینیشون کنم می ترسم و ازفکر آینده ای که هنوز نیومده نگران می شم. دانشجوی نرم افزارکامپیوتره و آرزوش اینه که بتونه در همین رشته ادامه تحصیل بده. طیبه فیلم « شام آخر » رو دوس داره و آهنگ « باران می بارد امشب ... دلم غم دارد امشب ... » رو هر بار طوری گوش میده که انگار دفه ی اوله که می شنوه. طیبه اسمش رو دوس نداره. آخرین باری که دیدمش می گفت منو « رویا » صدا کنین! ازش فلسفه ی « رویا » بودن رو می پرسم. میگه برمی گرده به دوران دبیرستان ... !

* چه وجه مشترکی هست بین آدمای اطرافمون؟ کمی دقت کنید به موضوعات جالبی می رسید!

- پی نوشت بی ربط شماره 1: « جدایی نادر از سیمین » رو نه تنها دیدم بلکه با تمام حواشی مطبوعاتیش بلعیدم. اعتراف می کنم یه بار دیگه حسودیم شه به اصغر فرهادی!

- پی نوشت بی ربط شماره 2: پنج شنبه تولد پسرم « کوروش » بود که برگزاری این مراسم تو خونه ی ما تقریبا تنها اتفاق مهم سالانه است!!! آخر شب که همه رفتن یه بادکنک از یکی از بچه ها جا مونده بود با سه تا « یویو » که هدیه ی ما به بچه های میهمان بود و بابت انتخابش هر کدوم کلی فکر کرده بودند. کیف مامانم هم جا مونده بود. من هم دو سه تا از برنامه هایی رو که مدت های پیش برای همین شب  تدارک دیده بودم فراموش کردم ... آلودگی هوای تهران اثرات آلزایمری خودش رو در تمام مقاطع سنی گذاشته انگار !

- پی نوشت بی ربط شماره 3: این همه پراکنده گویی نشان از ذهن مغشوش من داره در این روزها و دیگر هیچ. بذارید بقیش سکوت باشه !

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 2:34 بعد از ظهر |

از مغرب آرزوهاي كهنه مي آمدم

و طوفان شب هاي نياز انديشه ام را ربوده بود

كسي گفته بود :

« بهار در راه است

و سفره اي كه خورشيد را در دست هاي تو ميهمان خواهد كرد

بر وسعت دامن نسيم،  منتظر است »

 

ديگر نخواهم ايستاد

طلوع در پيش است

و زمزمه آخرين زنجره ها

مرا تا اولين روزهاي تنفس بدرقه خواهد كرد

 

اشعار فصل خاكستري را شبگرد از ياد برده است

امروز، روز شكفتن است

و من، سراپاي ذهنم را

به ديدار عاطفه سرخ باغچه ها آذين بسته ام

من از بهار خواهم گفت

و از اوج گيسوان درخت

 تا حجم خاموش سلول هاي رهايي را

بنفشه خواهم كاشت

ديگر از نيايش باران و انديشه هاي ابري آن سوي دشت

 بيتي نخواهم ساخت

آخرين سطر كهنه سكوت را

من، به روشني دريچه هاي رو به طلوع خواهم بخشيد

و گلوي ترانه هاي نخستين پرواز را

به عصاره ذهن شكوفه ها تازه خواهم كرد

 

طلوع در پيش است

آسمان، روشن خواهد ماند.

 

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM