تبليغاتX
آن سوی شب ...

همه جا به هم ریخته بود. مثل وقتی که اثاث کشی کرده باشی و هیچ چیز هنوز سر جای خودش نباشد یا باشد اما به درستی کارکرد خودش را نداشته باشد. ماشین لباسشویی آن قدرپر از آب شده بود که آب سر ریزشده اش کف خانه را برداشته بود و اصلا معلوم نبود چه کسی آن را به وسط هال منتقل کرده است. مادر شیشه های کتابخانه را باز کرده بود و داشت با کمک آرش آن را می شست. یک تکه ابر به شکل ماهی پرت نارنجی در دست آرش بود که سعی می کرد با آن شیشه را کف آلود کند اما خوب که نگاه می کردی آن تکه ابر مثل یک ماهی زنده که در حال جان دادن باشد، دهانش را باز و بسته می کرد و از دست آرش سر می خورد. از دریچه ای که کنار دیوار تراس بود، صدای آب می آمد. نزدیک رفت و به داخل آن نگاه کرد. چیزی شبیه لوله فاضلاب، حجمی آز آب کثیف را به قعر تاریک و مبهمی می فرستاد. با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد لباسشویی را برای تخلیه بهتر به اینجا منتقل کرد.

به اطراف نگاه کرد. فضا شبیه یک سالن خیلی بزرگ بود بدون تفکیک اتاق یا آشپزخانه . اگر مجبور بود آن جا زندگی کند حداقل می بایست با پرده حریم ها را مجزا و مشخص تر کند. صدای زنگ خانه بلند شد. از چشمی در بیرون را نگاه کرد. سه مرد حجم زیادی  پرده کرکره را حمل می کردند و پشت در ایستاده بودند. با خودش گفت این فقط یک فکر بود! در را باز کرد و  پرسشگرانه به آنها نگریست. ظاهرا جدی تر از آن بودند که به آنها بگوید من از شما خواستم برای نصب کرکره بیایید؟! و چشمش به پدر افتاد که روی اولین پله نشسته و به دیوار تکیه داده است.با خودش فکر کرد شاید پدر ...

مردها که وارد شدند، یادش آمد حمام آرش دیر شده اما مگر می شد میان این شلوغی ترتیب همه این کارها را داد؟! رنگ و نقشه پرده کرکره ها را دوست نداشت. به علاوه هنوز نمی دانست چه کاری باید در این خانه انجام داد. انگار فکرش را خواندند چون بلافاصله یکی از آنها گفت : باید خسارت بدهی. مگر ما مسخره هستیم که این همه راه را بیاییم و برگردیم؟! به سراغ دریچه آب رفت. کسی روی آن سرپوش گذاشته بود. دریچه را برداشت. لنگی که با آن شیشه های ماشین را پاک می کرد، آن جا بود . یادش آمد مدت ها قبل لنگ را گم کرده بود. وقتی آن را برداشت یک لنگ جدیدتر جای آن را گرفت. با خودش فکر کرد لنگ تازه ای که خریدم این جا چه کار می کند؟! صدایی شنید: « آهن آلات، سماور کهنه، بخاری نفتی، ضایعات ماشین خریداریم ... » از خواب پرید..

سعی کرد میان آن همه آشفتگی چیزهایی را که باید به خاطر بیاورد. به زودی فهمید که باید سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد تا بتواند ببیند ساعت چند است. ساعت از 10 گذشته بود. صبح جمعه بود و دو ساعت قبل وقتی بچه ها برای کلاس زبان از خانه بیرون رفته بودند، او ترجیح داده بود چند دقیقه پیش از شروع حجم کارهای انباشته شده هفتگی در آرامش، روی تخت دراز بکشد. فنجان چایش را برداشته و به اتاق خواب آمده بوداما بعد از نوشیدن دو جرعه دلش خواسته بود تمام جسمش را میهمان گرمای زیر پتو کند. حالا دو ساعت از آن زمان گذشته بود. باید بلند می شد و به کارها می رسید.

فنجان چای را برداشت و به آشپزخانه رفت. تكه اي نان برداشت و دوباره دکمه چای ساز را روشن کرد. از همان زاویه نگاهی به آکواریوم داخل هال انداخت. یک جفت پرت نارنجی فارغ از لحظه و روز و ماه و سال به دنبال یکدیگر مشغول گشت و گذار بودند. در یخچال را باز کرد. تکه ای پنیر، خیار و گوجه . هويج هم بود. یکی از آن ها را برداشت و نگاه کرد: دماغ آدم برفی تو هم بیا! همه را میان سینی گذاشت. حس کرد چیز دیگری هم باید باشد که بتواند این خوشبختی كوچك صبح جمعه را کامل تر کند و به زودی آن را یافت. صبحانه در رختخواب! به اتاق برگشت و سینی را روی تخت گذاشت. احساس سرما کرد. پتو را روی دوشش کشید. گرمای مطبوعی داشت. جرعه ای از چای را نوشید و فکر کرد شاید همین برای لمس  زندگی کافی باشد ...

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 8:57 قبل از ظهر |

جايي همين نزديکی ها کسی بوی باران را خواب می بيند

نگاه کوچه از کاه گل و نسيم پر شده است

و پلک های من که به اندازه تمام چراغ های شب

روی بام های باران خورده رقصيد

هنوز واژه های چکيده از گلوی ناودان را

در گوش گلدان های پاييز زمزمه می کند

من تا اشک های شيروانی خواهم رفت

و بذری هم قافيه با حرف خواهم کاشت

 می توان آسمان مه آلود را ميان دست های باغچه جا داد

جايي همين نزديکی ها

کسی بوی باران را خواب می بيند.

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 9:8 قبل از ظهر |

زهرا خانم معتقد بود طعم چایی که با سماور نفتی یا حتی ذغالی به عمل آمده باشد، اصلا قابل مقایسه با چای سماور برقی یا گازی نیست. کتری و قوری را که اصلا قبول نداشت. یکی از مهم ترین دلخوشی های زهراخانم نوشیدن چای بود. چای ناشتا، چای بعد ازصبحانه، چای ساعت 10، بعد از ناهار، پس از بیدار شدن از چرت نیمروز، عصرانه و بالاخره بعد از شام. آن وقت ها با خودت فکر می کردی بزرگترها چگونه می توانند این همه با لذت چای بنوشند در حالی که خودت فقط چای شیرین صبحانه را می توانی بخوری و دیگر هیچ! هر چند هنوز هم بودن و نبودن چای چندان تأثیری در روند زندگی روزمره ات ندارد که این هم شاید از نتايج کار در اداره و وجود مکانی به نام آبدارخانه باشد!

یکی دیگر از آرزوهای دیرین زهرا خانم داشتن فرزند بود که البته تا آخر عمر از آن محروم ماند. این آرزو تا زمانی که امکان بچه دارشدن برایش وجود داشت، تنها امید زندگیش بود. آن سال ها تو تنها فرزند خانواده بودی و به عنوان تنها بچه ای که بیشتر دم دست زهرا خانم بود، این شانس را داشتی که بیش از سایر بچه های قد و نیم قد فامیل مورد توجه و محبت او قرار بگیری. محبت های بی پایان او بود که باعث می شد هر بار که به خانه شما می آمدند و بر خلاف میهمانی های این روزگار حداقل یک هفته می ماندند، آن قدر خودت را لوس کنی که بعد از رفتن آنها مادر با اولین خطایی که از تو سر می زد، تمام شیرین کاری هایت را به گونه ای ماندنی حالت را جا بيارود!

 از دیگر دستاوردهای مورد توجه زهرا خانم بودن، گشت و گذار همراه او و گاهی هم خرید اسباب بازی بود که شامل حال تو می شد. زهرا خانم معمولا برای زیارت به حرم شاه عبدالعظیم می رفت و پس از کلی راز و نیاز و طلب اجابت دعا آرام آرام در بازارچه قدیمی حرم مشغول برانداز کردن و پرسیدن قیمت اجناس می شد. هنوز هم تصویر انواع پولکی ها و آب نبات ها و نقل های بازارچه، مغازه های قدیمی با ظروف لعابی و گلی و روی و مسی، اسباب بازی فروشی ها و ...  در ذهنت باقی است.

تو جلو جلو می دوی تا به جایی برسی که خودت دلت می خواهد. در یک نگاه آنچه را که می بینی به خاطر می سپری و درناخودآگاهت به سرعت نقشه ای می کشی برای دلبری کودکانه و رسیدن به نتیجه مطلوب! بزرگترها  خیلی با تو فاصله ندارند اما قیمت کردن یک دیگ مناسب مسی برای نذری دهه عاشورا و خرید پولکی برای سوغاتی کلی وقت می برد. تازه بعدش هم یک مغازه هست پر از قلیان های جورواجور که اگر پای زهراخانم به آن جا برسد، حداقل 45 دقیقه ای زمان برای بیرون آمدنش لازم است. دل توی دلت نیست و دائم به خاطر می آوری که دفعه پیش مادر چقدر برای خرید آن سرویس فنجان و نعلبکی پلاستیکی سرزنشت کرد. می دانی که فقط باید تشکر کنی و نباید دیگران را به خرید چیزی برای خودت ترغیب کنی. اما حاضری تاوانش را بعد از رفتن زهرا خانم پس بدهی. حالا تا آن موقع کی به کی است؟ شاید هم یادشان برود!  

به هر حال در عالم بچگی می دانستی که داشتن کلکسیونی از سماورهای رنگارنگ پلاستیکی فرمز در ابعاد مختلف را مدیون زهرا خانم و بازارچه های شاه عبدالعظیم و نازی آباد و جوادیه هستی. بعدها هم سماورهای بزرگ تر که به واقعیات آشپزخانه های مادران بیشتر نزدیک بود به بازار اسباب بازی ها آمد. تو می توانستی واقعا شیر آن را باز کنی و در فنجان چینی کوچکت آب بریزی و بگذاری جلوی میهمان خیالی خاله بازی ات. بنابراین دیگر لازم نبود مثل بازی با سماورهای پلاستیکی با دهانت صدای ریختن آب جوش در استکان را دربیاوری یا شیر سماور را مصنوعی باز کنی و ببندی.

کار به جایی رسید که سماور نفتی و ذغالی کوچک هم داشتی. زهرا خانم آن را با شرط و شروط از فروشنده خرید که حتما بتوان واقعا با آن چای دم کرد و البته اولین میمهان خاله بازی آن روز باشد و در استکان های کوچک تو چای بخورد که این دیگر اوج خوشی های تو بود. چقدر دلت می خواست تمام زوایای خاله بازی ات به حقیقت نزدیک تر باشد. بنابراین آن روز را هرگز فراموش نمی کنی. گرفتن یک استکان احساس داغ  از دست های کودکانه روزگار و نوشیدن یک جرعه زندگی. زهرا خانم سال ها پیش در یک بعداز ظهر بهاری تک و تنها روی یکی از تخت های بیمارستانی در نزدیکی شهر ری از دنیا رفت و تو می دانستی که در آن بعدازظهر چای ننوشیده است. آخراو معتقد بود طعم چایی که با سماور نفتی یا حتی ذغالی به عمل آمده باشد، اصلا قابل مقایسه با چای سماور برقی یا گازی نیست.

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |

صبح كه زن كاغذي چشمانش را باز كرد، تنها آرزويش اين بود كه امروز هوا ابري باشد. دلش هواي قطرات درشت باران روي پنجره هاي ترك خورده زندگي را كرده بود. كنار پنجره  ايستاد و ديد كه خبري از هيچ ابري در آسمان نيست. به دورترين نقطه اي كه مي شد از آن زاويه آسمان را نگاه كرد، چشم دوخت. هيچ چيز نيافت كه بتواند اندكي از تيرگي انباشته شده در دلش را روشن تر كند. تلويزيون را روشن كرد تا شايد صداي آن بتواند در پروژه هر روزه بيدار كردن بچه ها كمكي باشد. « عمو متل » عروسك برنامه صبحگاهي كودكان به مجري برنامه مي گويد: «  ... اصلا من تو رو واسه همين خرابكارياته كه دوست دارم نگار ! »

زن كاغذي سعي كرد كلمات حك شده روي ذهنش را مرور نكند. اما اين جرياني بود كه ناخوداگاه با يك سري اشياء و مكان ها و اصوات و اشخاص مثل رود توي ذهنش به حركت در مي آمد و هيچ سدي مانع توقف آن نمي شد. جلوي آيينه روشويي ايستاد و به تصوير خودش نگريست. در خطوط مرئي و نامرئي پيشاني اش، موهاي لخت روي شانه ريخته و جو گندمي هاي مدت ها رنگ نشده جلوي سرش چيزي نهفته بود كه نمي دانست چيست. چيزي آشنا اما غريب؛ ساكت اما پر از هياهو؛ نزديك اما دور دور دور!

زن كاغذي حتي در صداي حركت ماشين هم  آن حس غريب را يافت. به دنبال كلمه يا جمله اي گشت كه بتواند به اين موضوع رنگي بزند. اما سكوت بود و بيرنگي. به چهار راه هميشگي رسيد. بعد از ايستگاه اتوبوس توقف كرد. تصوير مبهمي از يك كت مشكي چرمي و كيفي با بند بلند روي شانه كسي كه پشتش به او بود و آن جا ايستاده بود، در تصورش نقش بست. پلك كه زد، ديگر چيزي نديد. ضبط ماشين را روشن كرد. كسي خواند: « ... بيا بنويسيم كه خدا ته قلب آينس؛ مث موج فرياد يا نفس تو حصار سينس ... » به آيينه ماشين نگاه كرد اما متوجه نشد در ته قلب آيينه چه چيزي نهفته است. حتي آيينه هاي بغل ماشين را هم بررسي كرد. بي فايده بود !

زن كاغذي وقتي به اتاقش در طبقه بالاي اداره  مي رفت، به ستاره هاي سقف اتاقك آسانسور چشم دوخت. يك صفحه آيينه اي پر از ستاره هاي آبي. تصوير خودش را با مقنعه مشكي و روپوش خاكستري در ميان ستاره هاي پراكنده ديد. سرنگون بود. به ساعتش نگاه كرد. عقربه ها حركت نمي كردند. آسانسور كه از حركت ايستاد، شخصي كه قبل از او از اتاقك بيرون رفت زير لب نجوا كرد: « ببخشيد!‌» زن كاغذي مثل هميشه نفهميد چرا يك آدم بايد سعي كند كه آدم هاي ديگر او را براي بيرون رفتن قبل از خودشان ببخشند و مثل هميشه بي درنگ بخشيد و از آسانسور خارج شد!

هواي گرم سنگيني بر اتاق حكمفرما بود. آبدارچي ليوان هاي چاي را روي ميزها چيد و صبح به خير گفت. زن كاغذي كامپيوتر را روشن كرد و با خود انديشيد آيا امروز خواهد توانست ذهنياتش را به روي صفحه اي منتقل كند تا شايد مقداري از بار سنگين قلبش را سبك كند؟ يكي از همكاران به ديگري گفت: « من عاشق غذاهاي دريايي ام ... » زن كاغذي سرش را روي ميز گذاشت و پلك هايش را براي لحظاتي بست. ابتدا سوزش خفيفي در عمق چشمانش حس كرد و بعد به مرور صداي موج شنيد. امواجي كه با خودشان آرامش به ساحل مي آوردند. زني با پاهاي خيس و چهره اي محو رو به دريا ايستاده بود. مشت هاي زن به هم فشرده مي شد. انگار چيزي در دست هاي خود داشت.

زن كاغذي چشمانش را باز كرد و دوباره بست. اين بار در عمق دريا زني را ديد كه دست و پا مي زد. كنار ساحل پر از جمعيتي بود كه كه هيچ كدام دست و پا زدن هاي غريق را نمي ديدند. هر كسي به كاري مشغول بود. يكي به ديگري گفت: « من عاشق غذاهاي دريایي ام! » پيكر زن در ميان امواج دوردست ناپديد شد. سه گوش ماهي كوچك كنار ساحل افتاده بود كه روي آن قطرات عرق انگشتان يك زن ديده مي شد. صداي آهنگ موبايل يكي از همكاران در اتاق پيچيد. زن كاغذي چشمانش را باز كرد و به سرعت سرش را از روي ميز برداشت. صداي آهنگ موبايل بلندتر شد: « ... دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور ... »

زن كاغذي حس كرد افكارش مثل نوشته هاي روي يك كاغذ كاهي قديمي پودر شد و در جريان هواي گرم اتاق گم شد. از جا بلند شد و سعي كرد خودش را به جايي برساند. اما نمي دانست كجا؟ لحظاتي بعد در آيينه دستشويي به مردمك هاي خودش خيره شد. شير آب را باز كرد و خواست از صداي جريان آب به چيزي كه نمي دانست چيست برسد. چيزي آشنا اما غريب؛ ساكت اما پر از هياهو؛ نزديك اما دور دور دور !

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 10:25 قبل از ظهر |

از پله ها كه بالا مي رفت، يادش افتاد قفل فرمون ماشينو نزده. با خودش گفت: به درك! بذار ببرنش بي صاحاب مونده رو و البته نگاهي توي كيفش انداخت و مطمئن شد كه برگه بيمه بدنه سر جاشه! كمرش تير كشيد. لحظاتي ايستاد، بسته هاي خريد توي دستشو جا به جا كرد و دوباره  به راهش ادامه داد.

كليدو كه انداخت توي در، كلمات يادداشتي كه امروز صبح لاي درز شيشه ماشينش بود، از جلوي چشماش رژه رفت: « در صورت پارك مجدد جلوي اين ساختمان پنچر مي شود! » و با خودش گفت: « غلط كردي من كه جلوي پاركينگ و پل نذاشتم عوضي! » و رفت تو خونه! ماهياي توي آكواريوم از پيدا شدن دستي براي روشن شدن چراغي خوشحال به نظر اومدن. جلو رفت و نگاهي بهشون انداخت و با خودش گفت: كاش مثل شما شرطي بودم. اين جوري حداقل از نزديك شدن هر دستي به اين نتيجه مي رسيدم كه رويايي واسه فكر كردن دارم و شايد در اين صورت هيجان زده مي شدم!

صداي زنگ در كه بلند شد، خودشو واسه موج بعدي هياهو كه از راه مي رسيد آماده كرد. ديكته بگو، سوال رياضي بنويس، علوم بپرس ... نه امشب نه و كمرش دوباره تير كشيد. وقتي واسه بچه ها شير و كيك عصرونه رو آماده مي كرد دلش هواي صداي زمزمه مامانش تو آشپزخونه كوچيك خونه قديميشونو كرد.مامان تو اون زيرپله كوچيك در حالي كه يا بادمجون سرخ مي كنه يا كف برنج روي اجاقو مي گيره، زير لب مي خونه: سر کوه بلند تا کی نشینم عزیز بشین به کنارم ؛ که لاله سرزنه گل را بچینم عزیز بشین به کنارم ...

كنترل تلويزيونو برداشت اما دوباره گذاشت سر جاش. نه حوصله فريد افروخته داشت نه شمس العماره، نه ويكتوريا نه روي خط خبر، نه جان لاك نه كيت! تصميم گرفت بره دوش بگيره. بخار آب داغ شايد التيامي بود روي دردهاي كهنه كمر زندگي و اين صداي جريان آب بود كه اونو با خودش مي برد به اين سال و اون سال... صداي زنگ تلفن بلند شد.

-  بگو دستم بنده بعد تماس مي گيرم.

تشر زد تا علوم تموم نشده تلويزيونو روشن نكني ها!

صداي اس ام اس مياد. دو سه تا پشت سر هم  و قاطي ميشه با تعريف آرميچر و انرژي الكتريكي، نظريه، فرضيه، سطح شيب دار و اهرم ... اهرم سه قسمت داره نيرو و تكيه گاه و جسم. هيمن طور كه به فوايد و مضرات تكيه گاه فكر مي كنه از پنجره نگاهي ميندازه به بيرون. اين همه جا مرتيكه آورده ماشينشو چسبونده به اين زبون بسته كه امشب قفل فرمونم نداره! كمرش تير كشيد ...

يه سيب مي خوره به جاي شام. اين چه رژيم مسخره ايه. كاش ميشد مثل روزه هاي زمان بچگي قبل از افطار يواشكي ناخنك زد به يخچال. اما نه هر چيزي هيجان زمان خودشو داره. بازم زنگ تلفن:

-  حالم خوب نيست. زنگ زدم به تو بهتر شم!

-  اه؟ متاسفم. دارم در قعر اقيانوس بي هويتي دست و پا مي زنم!

-  ما كي خوب ميشيم؟

-  بريم بخوابيم فردا صبح خوب ميشيم!

-  ديشبم كه همينو گفتي!

-  باتريم تموم شد. شب به خير ...

پتو رو مي كشه رو سرش. چشماشو مي دوزه به فضاي زير پتو. ياد لحاف آبي بچگياش ميفته كه شبا قبل از خاموش شدن چراغ مي رفت زيرش و روزنه هاي نور رو ستاره فرض مي كرد. پلكاشو رو هم ميذاره و گوش ميده. مامان داره سبزي يا برنج پاك مي كنه تو زيرپله: ... خدای مهربون عاشق نوازه؛ غم بیچارگان را چاره سازه؛ خودش میدونه چون تنهای تنهاست ... عزیز بشین به کنارم، زعشقت بیقرارم، جون تو طاقت ندارم ...

خميازه مي كشه و با خودش فكر مي كنه چرا مدت هاست صداي زمزمه مامانو نشنيده؟ يعني مامان ديگه آواز نمي خونه؟ شايدم مي خونه و من نمي شنوم! صداي اسم ام اس مياد . يكي دوتا سه تا پشت سر هم. فكر مي كنه شايد بايد يه چيزي بنويسه. اما نوشتن زمان داره. بايد خودش بياد وگرنه رو كاغذ نمي شينه. اشكاش مي غلته روي دشت يخ زده زير آسمون پر ستاره پتو. يه قطره دو قطره سه قطره ... كمرش تير مي كشه ...

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 9:1 قبل از ظهر |

تو يه صبح باروني پاييزي، وقتي دارم از خونه بيرون ميام، مثل هميشه نگاهي به صندوق پستي جلوي در ميندازم كه كاش اين كارو نمي كردم. لابه لاي كاتالوگ ها و بروشورهاي تبليغاتي به تعدادي كارت ويزيت مي رسم كه اولش برام كمي عجيبه:

خود كرده را تدبير نيست

عزيز به بن بست رسيده من بانو

به ياري الله و با توسل به ائمه اطهار

 دربهاي بسته را به روي تو مي گشايم

 و چراغ راهت مي شوم

دستت را به من بده

تلفن : ..........................

( كنار نوشته ها نقاشي سنتي از چهره يك زن ديده مي شود و پشت كارت هم آيه وان يكاد درج شده است)

***

اينا بعضي از نقطه نظراتيه كه آدماي اطرافمون راجع به اين كارت داشتن:

- درب هاي بسته رو باز مي كنه؟! قفل سازه؟

- شايدم كليدسازه!

- حالا اين از كجا فهميده كه تو به بن بست رسيدي؟!!

- هه هه هه!

- تماس گرفتم گفت مشكلاتو با دعا حل مي كنه اما مبلغش با توجه به مشكلات مختلف، متفاوته. مثلا واسه حل يه مشكل اداري 50000 تومن مي گيره!

-  50000 تومن؟!

- چند وقت پيش تلويزيون نشون مي داد كه اين آدما چجوري جيب مردمو خالي مي كنن!

- تلويزيونم كه نشون نداده باشه به راحتي ميشه فهميد كه اين آدم يه شياد از نوع  داراي اعتماد به نفس بالاست! چطور جرأت مي كنه بابت اين كلاهبرداري علني تبليغم بكنه؟!

- البته گفت شرايطي داره كه حتما بايد انجام بشه. مثلا حتما بايد نماز بخوني و اين دعارو حين نماز فراموش نكني!

- نماز 50000 تومني؟!

- چرا اين حرفو مي زني؟ اين همه آدم دارن دزدي مي كنن. اين بدبخت تو خونش نشسته با دعا و آيه كار مي كنه بده؟!

-  به نظر تو اين دزدي نيست؟! بايد تماس بگيريم و بهش بگيم اگه ادامه بده معرفيش مي كنيم بيان به جرم شيادي كاسه كوزشو جمع كنن!

- بده من اون كارتو مي سپرمش به اطلاعات حالشو جا بيارن!!!

- دروغ  ميگه بابا اين تو كيهان بچه ها هم نيست چه برسه به اطلاعات!

- آدم فروشا چرا نون مردمو آجر مي كنيد؟ من خودم چند وقت پيش رفته بودم پيش يه فال قهوه گير كه تمام واقعيتاي زندگيمو بهم گفت. مدتيه اين فالگيره گم شده دنبالشم!گفت بابات مرده، چندتا از حروف اسم شوهرم، اين كه خودم دوتا اسم دارم، اسم يكي از بچه هام ... همه رو گفت ... !

- چقدر بهش دادي؟

- همش 7000 تومن گرفت بيچاره!

- خب عزيزم اين واقعيتارو كه منم مي دونم 1000 تومن مي دادي بهت مي گفتم پدرت فوت كرده!

***

... اينم يه قصه از آدماي اطراف ما كه خيلياشون هنوز فكر مي كنن مي تونن با پرداخت پول زندگي رو تغيير بدن. در حالي كه سرنوشت و زندگي آدما دست خودشونه و نه هيچ چيز ديگه اي. اما افسوس كه تعداد اين افراد حتي تو قشر تحصيل كرده هم كم نيست. وقتي فكر مي كنم اين خانم شياد هم اين موضوع رو خوب مي دونسته كه رو كارتش چاپ كرده: « خود كرده را تدبير نيست! » . و متاسفانه  اين قصه هم از اون قصه هاييه كه هميشه ادامه داره !

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 9:26 قبل از ظهر |
دلم براي شعرهايم تنگ شده است
و چشمانم ترانه هاي آبي آن سوي پنجره را مي گريد
تو از من به اندازه دو چشم و دو دست و دو خاطره دوري
تو در من، در بغض خسته من
در ميان موهاي آشفته و حرف هاي نگفته من گم شده اي
و آسمان، هر روز  مي تركد

هر روز از پشت شيشه هاي خيس
نسيم، تنهايي مرا  به قصه هاي آشفته مي برد
من، پرواز را از ياد برده ام
من، پشت شيشه هاي خيس
باران زده چشماني كه هرگز نديده ام
به راهي مي روم كه هيچ پرنده اي از آن عبور نكرد
و پرنده ها مي دانم حالا بايد از سفر برگشته باشند

ميان كوچ پرنده ها
و بغض فرو ريخته آسمان بر دامن من
به اندازه دو دست بيشتر فاصله نيست
تو هم، بر درد انگشتان خسته از شعر ببار
تو هم پشت شيشه هاي خيس آواز بخوان.

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

ستاره های باران زده گنگ را

کلاغ های دیروز

در دست های کبود آسمان اعتراف کرده بودند

و عطر خیال های کاه گلی دیوار را

چشمان سرمازده باغچه به تماشا نشسته بود

 از ایمان جنگل و قله و مه

به رسالت ابرهای ناباور چه سود؟

تو اگر می آیی بر سر درد ببار

که چلچراغ های بام تنهای من

به انگیزه جسارت طوفان دیشب از یاد رفت

و زمین، شب زده اشک های تلخ پیچک ها شد

 از تکرا ر نفس های متروک دلواپسی چه سود؟

که پنجره من، امروز

افسانه خیس دست های شرم زده را از سر گرفت

تو اگر می آیی، بر سر درد ببار.

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 7:16 بعد از ظهر |

چي ميشه كه وقتي خاطرات كودكي مث يه آلبوم قديمي جلوت باز ميشه، نمي توني تا آخر ورقش نزني و با مرور هر كدوم از تصاوير، آهنگ ها، قصه ها ، عطرها و ... نري تو كوچه هاي كودكي قدم بزني؟ آره وقتي هوايي ميشي دوست داري بري تو اون كوچه ها موهاتو خرگوشي ببندي و هي بالا و پايين بپري و فرياد بزني. مهم نيست كه مي خندي يا گريه مي كني چون هر چي ستاره تو آسمون كودكيه هميشه چشمك مي زنه و تو مي توني گاه گداري هي ستاره بچيني و آه بكشي ... هي ستاره بچيني از شب هاش و هي بادبادك هوا كني تو غروباش !
دلت مي خواد يكي از اعضاي خونواده بارباها بودي و عوض مي شدي و به همون شكل بچگيات جلوي تلويزيون لم مي دادي تا بتوني يه بار ديگه لذت ديدن كارتوناي كودكيت رو تجربه كني. فرار تنسي تاكسيدو و چارلي از باغ وحش استنلي بابت مشكلاتي كه راه چارش فقط يه تخته سياه سه بعدي بود كه بايد از كمد به هم ريخته آقاي ووپي بيرون ميومد! ساتورلن با كوله پشتي و ماشين بنز قرمز رنگش، ميشا بچه مثبت دهكده حيوانات كه معلوم نبود چرا باباش با اون پيپ گوشه لبش هميشه با مامان ناتاشا تو خونه تنها بود!
دوست داري همون مداد جاودي معروف رو داشتي كه هر وقت اراده كني چيزي رو داشته باشي رو اولين سطح دم دستت شكلشو بكشي بعدم برداري بري حالشو ببري! مدت هاست هوس كردي ماشين پت پستچي از روي پل هاي سنگي و كنار مزارع عبور كنه و يه نامه برات بياره از ديار بچگي !
هنوزم وقتي گاهي پيش مياد كه تو اداره يه كاغذايي رو تند و تند مهر بزني ياد ركسيو همون سگ دوست داشتني با اون خونه مجرديش ميفتي كه اول برنامش با ريتم تيتراژ يه مهرو تند و تند مي كوبيد رو يه سري نگاتيو ! گاهي هم تو بحبوحه مسائل اداري ياد رابرت همون كارمند بي حوصله اي ميفتي كه هر شب قبل از رفتن به رختخواب ساعتشو واسه 7 صبح كوك مي كرد و وقتي مث خودت تو خاطرات بچگيش غرق مي شد دستاشو تو جيبش مي كرد و  قدماي بلند بر مي داشت!
خاطرات بلفي و ليلي بيت و مونگارو بقيه رفقاش تو ذهنت آميخته شده با بوي دارچين روي حليم داغ صبح هاي جمعه كه بابا مي خريد. همون طور كه بنر و عموجغد شاخدار يادآور يكي از تابستوناي داغ و سبز پررنگ كودكيه! از اون تعطيلات تابستوني كه باني فيكس همون شير بندباز سيرك داشت و تابستونا با مايوي راه راهش مي رفت لب ساحل!خوب كه فكر مي كني مي بيني انگار گاليورم نظر داشت به فلرتيشيا. حالا قدشون به هم نمي خورد به ما چه مشكل خودشونه!
دلت آرامش باغچه سبزيجات رو مي خواد با شير بي آزارش جعفري و بقيه ساكنينش از جمله شود و مريم گلي و پيازچه ها و برگ بو كه وقتي ماجراشون تموم مي شد در باغچه رو رو غريبه ها كه ما بوديم مي بستن و معلوم نيست بعدش چه كارا كه نمي كردن! تازه اون كوچولوهاي جهانگردم كه بعدها اسمشونو گذاشتن لولك و بولك مورد داشتن وگرنه چرا دائم با اون دختر كك مكيه سوار دوچرخه هاي غيرمعمول مي شدن و مي رفتن اين ور و اون ور؟! هر چند خداييش سفراشون از اون سفرهاي كسالت بار ماركوپولو و فك و فاميل پدريش جذاب تر بود!
حاضري مث مسافر كوچولو تو يه ستاره ته كهكشان تنها رها بشي و تنها تكليفت آب دادن به يه گل سرخ و مراقبت از يه درخت بائوباب باشه. دوست داري مهاجرت كني به آدلايد حتي اگه مجبور بشي روزي چندبار با سگ آقاي پتي بل روبرو بشي. شايدم بخواي دختر دكتر ارنست باشي حتي اگه كشتيتون غرق بشه و سر از يه جزيره ناشناخته دربياري. اينم خودش يه جور لاسته ديگه منتها مال دوران بچگيه!
ماجراي مرگ غم انگيز مادر استرلينگ و شيرين كارياي رامكال و كشتي پرنده يوگي رفيق باز و گذروندن لحظاتي با معاون كلانتر (مردي كه پشت اون ستاره حلبيش قلبي از طلا داره )هم مي تونه گاهي فكرتو به خودش مشغول كنه. چقدر حرص خورديم از بدبختياي كزت و بدجنسياي دختراي تنارديه! اون خرگوش خيرو يادتون هست كه زن و سه پسر بزرگ با يه دختر كوچولوي كوچولو رو ول كرده بود به امان خدا و تو جنگلاي تاريك و طوفان زده هي مي رفت كمك اين و اون؟! خودخواهياي آنت رو يادتون مياد؟ دختره چشم سفيد گلوش گير كرده بود پيش لوسين و الكي هي طاقچه بالا مي ذاشت واسه اون پسر ساده و مظلوم!
ديديد چقدر طولانيه اين كوچه هاي پيچ در پيچ كودكي ؟! اگه خسته نميشيد گاهي بريد توش قدم بزنيد. هواش هميشه پاكه. آلودگي هاي اين روزگارو نداره !

 

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 3:16 بعد از ظهر |
جمعه ها، غروب
بغض دنیا پایان ندارد
آسمان مبهوت است که کدامین ستاره دلبند
انزوای آغوش او را به قصد سقوط طی خواهد کرد
و زمین انگار
 در دورترین نقطه اندیشه های سرد
تنفس دقایق گنگ را می شمرد

همه چیز به پایان می رسد
و پنچره های دلتنگ خانه من
دیگر حرفی ندارند که در کوله بار قاصدک ها بگنجد
جز دغدغه کابوس های شبانه

دیوارها خسته اند
از تحمل سنگینی سکوت
بر شانه های تنهایی خود
همه چشم ها بسته است
و درختان کوچه ما
در اندوه آواز نسیم
به خستگی نگاه کبوتران می اندیشند
و شرم دست های تهی خویش را به یاد می آورند

جمعه ها، غروب
بغض دنیا پایان ندارد ...

+ نوشته شده توسط زهره مسکنی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM